X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
وبلاگ شیشه ای
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1383
گودبای شیشه ای !!!


بسم الله الرحمن الرحیم

اگر بار گران بودیم ٬ رفتیم
اگر نا مهربان بودیم ٬ رفتیم

خیلی ساده ٬ تازه برگشته بودم و می خواستم دوباره بنویسم . بعد از اینکه اولین متن جدیدم رو نوشتم ( ردٌ پای خداوند ) ؛ از خدا خواستم اگه توی سختی ها یه مو قع نتونستم بنویسم ٬ او جای من بنویسه . ولی یادم نبود که خدا توی دل شکوندن آدما هیچ وقت کمک نمی کنه . خوب من هم از این وبلاگ یه چیزی یاد گرفتم . شما  هم همیشه این شعر معروف رو به یاد داشته باشین ٬ « دل شکستن هنر نمی باشد ٬  تا توانی دلی بدست آور . » 

امٌا بعد
به خاطر یه سری مسائل عاطفی دیگه اینجا نمی نویسم . یعنی نمی تونم . حیف شد ٬ سرویسی که
بلاگ اسکای می داد هیچ کی نمی ده . باید صبر کنم تا دوباره این سرویس دهنده ی عزیز  رجیستر کنه . نه اینکه دیگه نمی نویسم ٬ نه . فقط یه اسباب کشیه . انتقال خیلی سخته . این هم یه نوعشه دیگه .

اون دوستایی که لطف کردن و به من لینک دادن ازشون دوباره تشکر می کنم . ولی یه درخواست دیگه  هم دارم ٬ اون اینکه لینک منو بردارن و جاشو با افراد جدید پر کنن . من خودم چون پسورد اولین دوستمو می دونستم خودم این کار رو انجام دادم تا شروعی باشه برای بقیه ی دوستان  .

آدرس
ایمیلم همونه . هم توی پرشین بلاگ هم توی بلاگر ثبت نام کردم ولی نمی تونم بگم به چه نامی . خوب قسمت ما هم این بود دیگه .

یه داستان براتون تعریف می کنم که حداقل از من یه یادگاری داشته باشین .

می گن  یه آخوند بوده که بهش می گفتن آقای محقق . بدون مقدمه براتون بگم که توی یکی از روز های قشنگ خدا داشته توی یکی از مسجد های قشنگ تر پروردگار ٬ بعد از نماز مردم رو موعظه می کرده که یهو یه سید فقیر اومد و از اون جمعیت درخواست کمک کرد  . آخونده نه تنها خودش کمک نکرد بلکه به استناد خود حرف های پیغمبر نذاشت بقیه هم به اون فقیر کمک کنن . آخه خود پیامبر فرمودند که صدقه دادن به فرزندان  من و صدقه گرفتن فرزندان من از غیر حرام است .

خلاصه سرتون رو درد نیارم ٬ شب که می شه این آقای محقق در عالم رویا خواب حضرت رسول رو می بینه که با چهره ای ناراحت و عصبانی نزدیک این آقا میآن و می فرمان :
« چرا به فرزند من کمک نکردی ؟ فردا من اون پیر مرد رو دوباره می فرستم . ببینم این دفعه امتحانت رو چه جوری می دی . »

فردای اون روز هم مثل روز قبل این آخوند داشت صحبت می کرد که یهویی اون پیرمرد کذا سررسید و طلب کمک کرد ولی این آقا با گستاخی تمام رفتاری همانند رفتار روز اول کرد و نذاشت که مردم کمکی به اون پیرمرد بکنن . شب دوم باز هم پیامبر اکرم رو تو خواب دید در حالتی عصبانی تر از شب قبل . حضرت رو کردند به این آقا و فرمودند :
« چرا با فرزند من همچین رفتاری می کنی ؟ چرا حرف منو گوش نمی کنی ؟ ندیدی  که دوباره او رو فرستادم  بیاد در خونه ی تو ؟ چرا بهش کمک نکردی ؟ »

این آخوند با حالتی مظلومانه رو کرد به پیغمبر و گفت :
« جانم فدای شما یا رسول الله . ای کسی که خدا جهان رو بخاطر شما آفرید . برای من حرف هایی که در بیداری به ما زدید بسی مهم تر و با ارزش تر از حرف هایی هست که در رویا می بینم . شما خودتون در بیداری به ما گفتین که صدقه دادن به سید ها حرومه . حالا می گید من چیکار کنم ؟ کدوم حرف شما گوش کنم ؟ »

پیامبر با حالت تایید همین طور سر مبارکشون رو بالا و پایین می بردند و فرمودند :
« به راستی که اسمت برازندته . واقعاً که محققی . »

شاید بگین این داستان چه ربطی داشت ولی اونی که باید بفهمه ٬ امیدوارم  بفهمه و از دست من زیاد ناراحت نشه .

در آخر ؛ متواضعانه یه درخواست دیگه هم داشتم .
از همه ی اون دوست هایی که مطالب من باعث اذیتشون شد معذرت می خوام و حلالیت می طلبم . واقعاً می خوام که منو ببخشن . اگه نفرینی هم هست به خودم بگن ٬ خواهشاً با افرادی که این وسط بی تقصیر بودن ٬ کاری نداشته باشن . همه ی مسائل بوجود اومده تنها یه مقصر داره ؛ اون هم فقط خودم هستم .
همین .


اگه یه موقع هم دلتون برام سوخت و خواستین بدونید که من چه حال و روزی دارم
اینجا رو کلیک کنید و خوب بهش نگاه کنید .
 
به امید دیدار های مجدد در خانه ی جدیدم .  وبلاگ شیشه ای .
 

 
سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1383
افزایش حجم یاهو میل !
بسم الله الرحمن الرحیم

با خبر شدیم ٬ یعنی وجدان کردیم که از ظهر به این ور میل باکسمون افزایش حجم پیدا کرده . اون هم نه  ۲ یا ۳ برابر بلکه ۲۵ برابر . خلاصه حال کنید که دیگه نیازی به پاک کردن میل های قبلی نیست .

 
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1383
خاطره ی بهترین روز زندگیم


بسم الله الرحمن الرحیم

خستمه ٬ تازه از بیرون اومدم . امروز بهترین روز زندگی من بود . نمی تونم هیچ وقت فراموشش کنم . روزی بود که حس کردم دوباره به دنیا اومدم  . فقط همین رو بدونید که امروز ٬ روز تولد عزیز ترین ٬ زیبا ترین و با محبت ترین فرد زندگی من بود . امروز ٬ روز تولد کسی بود که من همیشه آرزوی اینو داشتم که در کنارش باشم و بمونم که همواره احساس کنم که با خدای خودم هستم . کسی که من به خاطر اون ؛ نفس می کشم ٬ امیدوارم و بطور کلی زندگی می کنم . راحت بهتون بگم ؛ کسی که تونستم عشق ورزیدن رو از او یاد بگیرم . امروز ٬ روز تولد نامزدم بود . خاطره اش برام شیرینه ٬ می خوام براتون در چند قسمت تعریف کنم .

دیشب براش یه هدیه ی تولد گرفتم . نمی دونستم که از رنگ آبی خوشش میآد ولی امروز وقتی هدیه رو دید که با سلیقه ی خودم کادو کرده بودم ٬ کلی خوشحال شد . امروز  هم سر راه رفتم از یه گل فروشی که توی یه قضیه ای از یکی از دوستانم اونجا رو یاد گرفته بودم ٬ گل خریدم . مثل خودم عاشق رز و مریمه . اونجا گل هاشو می ذاره توی یه گلدون های قشنگ که خودش درست می کنه . 

ساعت ۱۰:۳۰ قرار بود برم دنبالش ولی نیم ساعت زود تر رسیدم . خوب نیم ساعت هم نیم ساعته . تعارف کردن که برم داخل ولی انتظار کشیدن رو دوست دارم . فقط این نوع انتظار رو می گم . دم در وایستی و منتظر همسرت باشی که با هم برین بیرون . در تموم لحظاتی که دم دری ٬ چشمات به در خونه دوختس که کی او رو می بینی . آه خدای من ٬ لذت این لحظه های شیرین رو به همه ی مجرد ها بچشون . ( آمین )

در خونه باز می شه ٬ او رو می بینی با یه کتاب در دست که برای تو آورده  ٬ به نشونه ی اینکه من همیشه برای تو احترام قائلم از ماشین پیاده می شی . سوار  که می شیم ٬ بوی خوش عطرش به مشامت می خوره . عطر شیرینیه . بعداً ازش که پرسیدم با صدای زیباش بهم گفت : « کنزو » . یادم می مونه چون تو رو به یادم میآره .

همسایشون دم در بود . با نگاهاش داشت هر دو تامون رو می خورد . طوری که اصلاً یادمون رفت که به هم سلام کنیم . بعد از اینکه از دیدرسش دور شدیم با هم دیگه همراه با خنده گفتیم : « سلام ٬ حالتون چطوره ؟ » 

من : « کجا بریم عزیزم ؟ »

نامزد من : « بریم یه جای سرسبز که بتونیم بشینیم با هم دیگه حرف بزنیم . » می دونستم که عاشق طبیعته .

من : « پیشنهاد می کنم که بریم چیتگر . هم نزدیکه هم می تونیم دوچرخه سوار شیم !!! »

رو به صورتم کرد و با همون نگاه معصومش بهم گفت : « خوب بریم ولی دوچرخه رو جدی می گید آقا مصطفی ؟ »

من : « چرا جدی نمی گم ؟ جدیه جدیه . »

سر ماشین رو گرد کردم به سمت پارک . از چیتگر خاطره ی خوش که ندارم هیچ ٬ یه خاطره ی بد هم دارم که اصلاً نمی خوام اون روز رو به یاد بیارم . خلاصه وارد پارک شدیم که برگشت بهم یه چیزی گفت که از خوشحالی خشکم زد  تا این حد که موندم چی بگم ...

ادامش رو ان شاء الله بزودی براتون تعریف می کنم . پس به امید دیدار .
 

   1       2       3       4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 13451


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها